نفرین بر جنگ

سپتامبر 2, 2011 ۱ دیدگاه

دنیایی که در آن هیچ چیزی ارزش جنگ و دعوا نداشته باشد. نه گرسنگی، نه مذهب و نه ملیت و نه هیچ چیزی که  قیمتش جان  باشد. تصویر کردن این رویا نباید کار سخت یباشد اما برای ما آمها با هزاران سال تجربه جنگ و خونریزی کاری نشدنی به نطر میرسد.

اگر قبل از شروع هر نزاعی، به آثار و نتایج جنگ های به تاریخ پیوسته نگاهی میکردیم، مشتی که برای کوبیدن بر فرق دشمن آماده کرده ایم سست میشد.

این فیلم را ببینید. در مورد دو برادر عراقی بازمانده از جنگ است.

 

ای کسانی که فکر می کنید نطریه و اعتقادی دارید که دنیا را گلستان می کند و خیال می کنید جهانیان چشم به شما آقای قهرمان دوخته اند که بروید و نجاتشان بدهید. از شما ممنونیم که حاضرید برای انجام این ماموریت جانفشانی کنید اما لطف فرموده و دیگران را به کشتن ندهید و زندگی این همه انسان بی تقصیر را تباه نکنید.

به لطف تکنولوژی این روزها در هر شهری هم برج و ساختمان بلند پیدا می شود و هم رسانه و اینترنت و وسائل خبر رسانی. هر وقت به این نتیجه رسیدید که باید جانتان را در راه اعتقادتان بدهید تشریف ببرید بالای بلندترین برج شهر و همه رسانه ها را هم خبر کنید. بعد در حالی که نظریه هاتان را فریاد میزنید بپرید پایین. بعد از مرگتان همه می فهمند که چرا چنین کردید بدون اینکه خسارتی ببینند.

ليو و زندگی

لیو  پیرمرد هفتادو پنج ساله همسایه،  تنهای تنهاست. چشم هاش خوب نمیبینه اما گوش هاش عالی میشنوه. همسرش را سالها پیش در یک تصادف ازدست داده. تنها سرگرمی روزانه اش خوندن روزنامه ای محلی و رفت و روب خانه هست. بعد از ماهها فهمیدم اونه که سطلهای بزرگ زباله ما را از بعد از تخلیه، میاره داخل حیاط!  چون می خواد فعالیت کنه. سی ساله که اینجا زندگی می کنه. همه جای خانه را با جزئیات نشانم میده تا ملاقات ما طولانی تر بشه و دیر تر ترکش کنم.  کمد لباسها، حیات پشتی ، کمد کفشها و اتاق خواب و مطالعه و تزئینات داخل ویترینها. روی میز را نشان میده و میگه اینجا روزنامه می خونم. میز را درست زیر پنجره تنظیم کرده و شعار نور پنجره دقیقا  وسط میز را روشن کرده. چشم انداز بیرون باغچه ای گلکاری شده و زنده است. یک اتاق مطالعه ایده آل.

دیوارها پر شده از قاب عکسهای همسرش.

این زنمه! همچین میگه انگار که زنده است. این عکس عروسیمونه. ببین گل را چه جوری دستم گرفتم! و بلند می خنده.  اون یکی وقتی رفتیم ماه عسل. این یکی …

از این همه نظم و نظافت حیرت می کنم. می پرسم چه کسی کمک می کنه و کارهات را انجام میده؟

«کتی» و تخت خوابی را کنار سالن نشان میده. اون هم تختشه. بعضی شبها که میاد اینجا روی اون می خوابه. از دوستهای قدیمه. خونه اش نزدیکه. من هم هر ازگاهی بهش سر می زنم.

ولی ما تا به حال زنی را ندیده ایم که اونجا رفت و آمد کنه.

آلبوم عکسهاش را برام میاره و شروع می کنه یکی یکی عکسها را با جزئیات تمام توضیح میده. عکسهایی با کیفیت پایین و قدیمی از 40 سال پیش. فکر کردم که اگر این همه عکس را بخواد با این دقت توضیح بده تا شب اینجام. از یک لحظه غفلتش استفاده می کنم و دو تا ورق با هم میزنم. همینکه چشمش که به صفحه جدید افتاد بلافاصله صورتش تو هم رفت و گفت نه نه ..  یک صفحه باید جا افتاده باشه!

بهش می گم خوب این خانم کتی تو کدوم عکسه؟  به عکسها خیره میشه و میگه تو هیچکدوم! همه عکسهاش را جدا کرده و برده…   دلیلش را نمی پرسم. غذا را روی میزش میذارم و چند بار توصیه می کنم که فقط دو تکه استیک را بخور و بقیه اش را بگذار برای فردا. این همه گوشت قرمز برای این سن و سال ضرر داشت. اجاقش خراب شده بود و از ما خواسته بود چهار تکه بزرگ استیک که تاریخ مصرفش رو به اتمام بود را براش بپزیم. یک تکه اش هم من را سیر می کرد. با این سن و سال خیلی خوش اشتهاست. چهار تکه گوشت کباب شده را توی سبزیجات تازه که دید  آب دهنش را پایین داد و گفت: اوه! چه غذای شاهانه ای.

چند روز بعد در خانه  را زد. دسته بزرگی از روزنامه و بورشورهای تبلیغی آورده بود که بخونیم. از مبل و یخچال گرفته تا گوشت و پیاز و لباس زیر. آوردن روزنامه ها بهانه ای هست که گاهی بیاد پیش ما تا با یکی حرف بزنه. تا صدای خودش را بشنوه.

می پرسم: استیک ها را دوست داشتی؟

آره خیلی خوب بود.

حتما بقیه اش را گذاشتی تو یخچال برای فردا آره؟

نه! همش تموم شد همون شب!

یعنی همش را خوردی؟!

آره! همش گوشت نبود که. دو تاش استخون هم داشت!

نمی تونم جلوی خنده ام را بگیرم. هوا خوبه امروز نه؟

با خوشحالی می گه: آره خیلی… راستی ..  امروز فکر می کردم که تا 90 سال هم ممکنه زنده باشم!

آره.. چرا که نه. تا 120 سال هم میشه.

غش می کنه از خنده…  اون موقع دیگه باید بیاین و غذا بذارین دهنم!  شاید برم خانه سالمندان.

نمی خوای از تنهایی در بیای؟

جرا!  زنی را توی بانک دیده ام. ازش خوشم میاد. نمیدونم چطوری بهش بگم…  سر به سرش که میذاریم توی دلش قند آب میشه و می خنده.

انجیر گرمه؟

 

سن و سال که بالا میره آدم کم کم منتظره که سرو کله درد و ورم ها پیدا بشه. یک هفته ای هست که زبانم خشکه و میسوزه. نیمه شبها خاکستر داغ توی دهنمه به جای زبون. توی آینه که نگاه میکنم چیز زیادی نمیبینم به جز مقداری قرمزی و چاک های ریز وسط زبان. به همه مریضی های ارثی که در فامیل دور و نزدیک وجود داره فکر می کنم. یعنی کدومشه؟ خوبه برم آزمایش خون بدم. اگه دیابت باشه چی؟ نه، دیابت نشونه اش این نیست که.

امروز صبح دوباره رفتم سراغ اون شیشه بزرگ مربای انجیر که هفته پیش از یک دکان عرب خریده ام. مربا که نیست. یک خمیر سفتیه که از انجیر تهیه شده و آب هم نداره. با کنجد و یه چیزهای دیگه که نمیدونم چی هستند ترکیب شده و به نظر میاد برای سوخت اف-14 مناسب باشه. همیشه شیرینی زیاد رو دوست داشته ام. شیشه تقریبا خالی شده. یهو یه برقی تو سرم زد که دهه! نکنه از این انجیره اینجوری شده ام و می سوزم؟!  آها گرمیم کرده ! حالا چی بخورم؟ یک چیز سرد. هندونه .. ماست…

این گفت و گوی یه نفره من را برد به سالها پیش. خیلی قدیم. دوران کودکی. شبانه روز بیشترین قصه ای که می شنیدم داستان سفرهای هیجان انگیز رفت و برگشت، از شهر سردی ها  به گرمی ها بود.

یعنی گرمیم کرده ؟

ابلاغيه

فوریه 15, 2011 ۱ دیدگاه

 

به محلس محترم شورای اسلامی

با سلام

مجلس محترم شورای اسلامی احتراما مطلع باشید که به جهت جلوگیری از نمایشی شدن قانون اساسی، اصل 27 به ترتیب ذیل اصلاح گردید. برای اینکه شما ها هم نمایشی نباشید پای آن یک امضاء بفرمائید.

اصل 27 – تشکیل اجتماعات و راهپیمایی ها اگر برای تایید مسئولات جکومتی نباشد در هر صورتی غیر مجاز است و باید به شدت سرکوب شود. نارضایتی و اعتراضات مردم در زمانی به رسمیت شناخته می شود و باید برای آن فکری کرد که اکثریت ملت حاضر باشند برای ابراز نارضایتی خود «بمیرند» یا حد اقل کتک جانانه ای بخورند. وگرنه نگران نباشید که همگی جان نثارند. 

دور هم  باشید با این نظارتتان!

 ضمنا مطلع باشید که این اصل قبلا به شکل گل و گشاد ذیل نوشته شده بود :

«تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.»

 

 

بیرون شو و بیرون شو!

فوریه 9, 2011 4 دیدگاه

 

به کسانی که قصد شهروند یا همان سیتیزن شدن در استرالیا را داشته باشند کتابچه ای داده می شود که بخوانند و امتحان می گیرند تا مطمئن شوند که متن کتابچه به خوبی خوانده و فهمیده شده. این متن اطلاعات خیلی ابتدایی در اختیار تازه واردها می گذارد که با شرایط فرهنگی و اجتماعی و سیاسی این کشور آشنا شوند و راه رسم زندگی در اینحا را بدانند.

این کتابچه یک متن تبلیغی برای جذب توریست نیست که جلوه بزک کرده ای از مملکت را نمایش بدهد. بلکه واقعیات و قواعدی است که تازه واردین باید به آن پایبند باشند و اگر این قاعده ها مطابق میلشان هست که خوش آمدند و اگر نه باید جای دیگری را برای زندگی دلخواهشان پیدا کنند. در نهایت هم در صورتی به عنوان یک استرالیایی شما را می پذیرند که در تابعیت به همین قوانین قسم بخورید. قسم به هرچیزی که خودتان می خواهید.

در بخشی از کتاب در مورد باورها و حقوق و اختیارات دموکراتیک استرالیا صحبت شده. قسمتی ازان که مربوط به آزادی های مردم هست را خلاصه شده بخوانید:

«آزادی عقیده و بیان

همه استرالیایی ها در برابر قانون برابرند و هیچ شخص یا گروهی از قانون فراتر نیست.

ما افتخار می کنیم که در کشوری با ثبات و در صلح و آرامش زندگی می کنیم. اعتقاد داریم که هر تغییری باید از طریق گفتگو و فرآیندی دموراتیک صورت پذیرد. ما هرگونه اعمال خشونت را به منظور تغیر عقیده اشخاص و یا تغییر قانون مردود می دانیم.

مردمی که استرالیا را برای زندگی انتخاب کرده اند از سراسر دنیا با فرهنگ ها و اعتقادات متفاوت آمده اند. همه ما آزادیم که هر کدام از این سلایق را دنبال کرده و آن را تبلیغ کنیم تا جایی که مخل قوانین  استرالیا نباشد.  از همه شهروندان استرالیا انتظار می رود که فارق از نژاد، ملیت، جنسیت، فرهنگ و دین با یکدیگر با مدارا و احترام رفتار کنند.

ما در استرالیا آزادیم که در باره هر موضوعی، نظر خود را به صورت خصوصی یا عمومی بیان کنیم و برای بیان نظر خود از ادبیات، فیلم، موسیقی و هنرهای دیگر استفاده کنیم. روزنامه ها و همه رسانه ها هم مثل افراد، در بیان نظراتشان آزادند.

این آزادی ها تا جایی است که به دیگران زیان نرسانیم. حق نداریم به دیگری تهمت  بزنیم، دیگران را به قانون شکنی تشویق کنیم و یا وجهه کسی را تخریب کنیم.

آزادیم که با هرفردی به صورت خصوصی یا عمومی برای اهداف سیاسی یا اجتماعی ملاقات داشته باشیم. می توانیم دولت را نقد کنیم و بر ضد تصمیمات حکومت  تجمع کنیم. تجمعی که خلاف قانون نباشد، به این معنی که صلح آمیز باشد و به فردی یا مکانی آسیبی نرسد. ما آزادیم که برای ایجاد تغییر و اصلاح قوانین کشور، تلاش و فعالیت کنیم.

.

حکومت سکولار

دین سنتی در استرالیا مسیحیت است و بسیاری از شهروندان خود را مسیحی می دانند. با این وجود حکومت در استرالیا سکولار است. به این معنی که هیچ دین رسمی وجود ندارد و افراد آزادند تا هر دینی که می خواهند را انتخاب کنند و یا هیچ دینی نداشته باشند. همه افراد صرف نظر از دینشان از دید حکومت برابرند. بیشتر ادیان قوانینی برای خود دارند اما هیچ یک از قوانین آنها قانون استرالیا نیست. قوانین کشور بوسیله پارلمان وضع می شود.»

مردم استرالیا

این حرفها برای اکثریت امروزی به حدی منطقی و بدیهی شده که دیکتاتورها هم نظام زور و سلطه خودشان را با همین جملات بزک می کنند تا چند روزی بیشتر مقبول خلق باشند.

تا قبل از ورود به اینجا فکر نمی کردم جایی در دنیا باشد که به این حرفها عمل هم بکنند. در جایی که چنین تفکری حاکم است فقط باید مدتی زندگی کرد تا شهد و  شیرینی آرامش و صلح و آزادی در جانت نفوذ کند و پوچی انبوهی از عقیده ها ، ادعاها  و عادات، نمایان شود.

گردش وسیع اطلاعات و مهاجرت گستره به این کشورها به شدت مفید است . همین که سرها از برف بیرون برود کافی است تا از توهم نجات پیدا کنیم و از دور خود چرخیدن دست بکشیم.

کاری که سفر با آدمی می کند، خواندن صد کتاب نمی کند.

———————————————————————————————–
این کتابچه را می توانید از اینجا دانلود کنید

آگاهی از میثاق ملی

ژانویه 17, 2011 ۱ دیدگاه

 

اینکه چند درصد مردم متن قانون اساسی را به چشم دیده و حد اقل یک بار خوانده اند  سوال خوبی است که نمی دانم آیا تا به حال در مورد آن تحقیقی شده یا خیر.

در سال 1368 متن قانون اساسی به درخواست  نمایندگان مجلس و شورای عالی قضایی مورد بازبینی قرار گرفت. تعدادی از اصول آن اصلاح وچند اصل به آن اضافه شد و در معرض همه پرسی مردم در همان سال قرار گرفت. این همه پرسی همزمان با انتخابات ریاست جمهوری انجام شد و حدود 97 درصد مردم به این تغییرات رای مثبت دادند.

با در نظر گرفتن اینکه احتمالا بخشی از رای دهندگان تحصیل کرده بوده اند، جای این سوال است که چه تعداد از این 97 درصد واقعا در جریان این اصلاحات بودند و به آن رای دادند؟  و آیا اگر چند دقیقه می نشستند و آن را می خواندند باز هم رای موافق می دادند یا خیر؟

روشن است و خود اصلاح کنندگان هم انکار نمی کنند که از اهداف اصلی این تغییرات، افزایش اختیارات رهبری بوده. اما با توجه به اصل اضافه شده 177 و اصل اصلاح شده 110، این کار را طوری انجام داده اند که هر نوع بازنگری مجدد و اصلاح دوباره آن از طرف مردم در آینده، غیر ممکن شده است. یعنی اگر روزی اکثریت مردم بخواهند که این متن اصلاح شود باید به انتظار بنشینند تا رهبر هم شخصا به این نتیجه برسد و دستور آن را صادر کند. و اگر او موافق تغییر نبود مردم باید اجبارا پایبند به قوانینی باشند که با آن توافق ندارند. بدیهی است قانونی که اکثریت افراد جامعه بر سر آن توافق نکرده باشند نمی توان آن را قانون نامید و اجرای آن نه ممکن است و نه مطلوب و اصولا چنین چیزی چطور می تواند میثاق ملی باشد؟

آیا می توان گفت که مردم به عنوان صاحبان اصلی قانون اساسی در همه پرسی برای بازنگری متن آن،  به عدم مالکیت خود بر این قانون رای داده اند؟ یعنی با وجودی که در همان سال 1368 نیاز به بازنگری در قانون اساسی را درک و از طریق نمایندگانشان اعلام کردند، اما امضاء کرده اند که از آن به بعد تا وقتی این حکومت بر پا است، دیگر خودشان حق ندارند منشا ایجاد هیچ تغییری در قانون اساسی باشند.

به نظرم قانون اساسی هم یکی از همان نشانه های نا همزمانی تاریخی ما است که در چند پست قبل به آن اشاره شد. چون بعید است که مردم حکم به عدم صلاحیت خود را با علم به جزئیات و عواقب آن امضاء کرده باشند.

این متن کامل قانون اساسی با شرح تغییرات داده شده در بازنگری است. خوب است گزیده ای هدفمند از آن را در حجم کمتر تهیه کرد و به دست مردم داد. توضیحاتی هم در مورد جزئیات اصلاحات صورت گرفته در سایت ویکی پدیا فارسی منتشر شده.

* ضمنا آقایان کروبی و موسوی هم دو نفر از اعضای شورای بازنگری بوده اند!

 

رد پا روی آب

ژانویه 13, 2011 2 دیدگاه

 

دیوار هم خنده دار است

گم کردن راه خانه روز اول مدرسه. تاخیری که هیچ کس نفهمید

در انتظار تابستان برای بازی با عباس و هادی و سعید

معصومه نابینا است! ما را بازی نمی دهد

مهمترین خبر، نتیجه دیروز دعوای پیام و میلاد بیرون مدرسه

درد نشیمن گاه از نشستن طولانی بر ترک دوچرخه مجید

مجید یکدل است

آژیر قرمز، صداهای مهیب ، برق آسمان

وحشت در زیرزمین به انتظار مرگ

 

زندگی ، ضربه پیچ داری است که توپ پلاستیکی را به هدف می زند

رفیق معشوق من است

برق اسلحه. از جلو نظام.

جسد کمال را می آورند. سوراخ سوراخ شده!

یاد میگیریم که چطور گریه کنیم

نمی گویند که چطور فکر کنیم

موی انبوه تا پایین کمرش، معمایی کشنده است!

کلاس غرق در سکوت. معلم دینی سرخ می شود. داغ شده ام. حتما فهمید…

 

تو نزدیکی. خیلی نزدیک

هر از گاهی ریش بلند و سفیدت گونه ام را قلقلک می دهد

محصور در دیواری شیشه ای. نمی توانم عبور کنم

کار تو است

از وجود دیوار شیشه ای خوشحال و بیزارم

شرط و شروط ها داریم. گاهی تو عهد میشکنی و گاهی من

موتور گازی

گریه های حرفه ای

اجساد پوزخند می زنند

گلوله ها کلید دروازه بهشتند

کلید را دیدم اما مهدی از پشت سر قاپید

مادرش تنور است. می سوزاندم. چشمهایش…

 

پنجره ها یک یک باز می شوند

تو دور می شوی

قولها را می شکنیم

همه چیز درست است اما همه اشتباه می کنند

حتی آب هم ساده نیست

حیرت با ماشین حساب، محو می شود

 

سپید است و ساده

مصمم و جاری

کنارش می نشینم. کوتاه ترم

انگشتم را می بوسد…

 

این صدا آشنا است..! مجید!

دوباره شروع کنیم؟

این شتر سواری دولا دولا نیست؟

تصوری که آقایان اصرار دارند در مردم جا بیاندازند و از بچگی هم در مخ ما فرو می کردند این بود که همه دنیا به غیر از ما کلا فاسد و گمراه است و نظرات فیلسوفان و جامعه شناسان آنها را هم طوری به ما کج و کوله معرفی می کردند و می کنند که انگار یک مشت توطئه گر که عقلشان از معلم دینی سوم راهنمایی ما کمتر بوده، در فرآیندی مخفیانه و سری دور هم نشسته اند و به این مسئله پرداخته اند که چه کنیم تا دین و خدا را از صفحه روزگار برداریم یا چه برنامه هایی بریزیم که بشر هر چه می تواند فساد کند.

خواندن تحولات سیاسی غرب در چهار قرن اخیر بسیار روشنگر و پر فایده است. یعنی اینکه بفهمیم چه اتفاقاتی در آن جوامع افتاده و چه بلاهایی بر سر آن ملتها آمده تا به تدریج تفکرات جدید در میان آنها متولد شده و به بلوغ رسیده و نهایتا از آن به عنوان مثال چیزی به نام حقوق بشر درآمده. این کار یعنی آشنایی با این تحولات بخشی از همان چیزی است که اینها از آن وحشت دارند چون آن تصور باطلی از غرب که اینها ارائه می کنند را بر هم می زند. علوم انسانی را هم برای همین دلیل می خواهند مثلا بازنگری کنند.

طبیعتا با مرور سرگذشت غربی ها این را می بینیم که جریاناتی که الان در مملکت خودمان داریم عموما برای اولین بار در تاریخ نیست که اتفاق می افتند. یعنی نه حرف آنها که خود را مامور خدا در زمین می دانند یا دین را بهانه سودجویی خود کرده اند جدید است و نه حرف مخالفان آنها. دعوا ها بر سر مسایلی است که قبلا در جای دیگری به نوعی حل شده یا حداقل برای حل آن تلاش شده و به نتایجی نسبی رسیده.

شاید به همین دلیل که مسئله تکراری است خود ما تولید فکری چندانی نداریم. شبیه دانش آموزانی که از روی حل المسائل تمرین ها را حل می کنند و موقع امتحان می فهمند که نفهمیده اند.

و باز شاید یکی از دلایل سردرگمی ما همین کپی کردنهای نصفه و نیمه از غربی ها است و دچار نوعی «ناهمرمانی درونی» هستیم. یعنی حکومت فردی و دینی است و در عین حال تفکیک قوا و پارلمان و انتخابات هم داریم. یا برای مثال زنان در غرب تا همین نود سال پیش رسما حق رای دادن نداشتند در حالیکه از سه قرن قبل از آن تحولات نظری آنها آغاز شده بود و سه قرن طول کشید تا فهمیدند که زن ها هم چنین حقی دارند. درحالیکه الان زنان ما حق رای دارند ولی هنوز نمی توانند طلاق بگیرند و جانشان به اندازه مرد ارزش ندارد! باز برای مثال غربی ها بعد از صدها سال خون ریزی و جنگ و دعوا به این نتیجه رسیدند که تفکیک قوا به عدالت نزدیک تر است تا حکومت فردی و متمرکز. ولی ما قوا را تفکیک کرده ایم چون اکثریتمان شنیده  بودیم این کار خوبی است  و فرنگی ها کرده اند و راضی اند! بعد دوباره هر سه قوه را برده ایم تحت فرمان یک مرکز.

اوضاع بهتر نبود اگر به جای این وضعیت شترگاو پلنگ، یک حکومت تماما سلطنتی داشتیم مثل عرب ها؟ یا  یک حکومت دینی تمام عیار به نام ولایت فقیه یا هر نام دیگری بود و از انتخابات و مجلس هم خبری نبود؟  چون می توانستیم با آن به عنوان یک موضوع روشن تر برخورد کنیم . یا قبولش کنیم یا سعی کنیم آن را به عنوان یک معضل بفهمیم و حل کنیم. دست یک سری فرصت طلب که از این آب گل آلود ماهی می گیرند هم بسته تر بود که در داخل توی سر مردم بزنند و در خارج  ژست دموکرات بگیرند که ما انتخابات و مطبوعات داریم.

حالا سوال اینجاست که ما بالاخره این مسئله را چطور حل می کنیم؟ آیا دقیقا راه غربی ها را می رویم و در آنها هضم می شویم؟ آیا این تولید فکری که داریم کافی است برای آنکه راه جدیدی برویم و مسئله را حل کنیم همراه با حفظ هویتمان؟

ای انگليس! چه کار می کنی تو؟!

 

سن و سالی از مرد گدشته. با صفا و گرم است. همسر مهربانش که دائم لبخند می زند کنارش نسسته و با نرمی چشمانش را به زمین دوخته و گاه و بی گاه در تایید حرفهای مرد جملاتی می گوید. هر دو چند روزی است که از ایران آمده اند. حرف به اوضاع و احوال ایران که می رسد مرد جان می گیرد و می گوید:

شما ندیده اید اوضاع جدید ما را. وحشتناک است. امنیت از هیچ نوعش را نداریم. اگر زمان شاه استبداد بود، لااقل بیشتر مردم در رفاه نسبی بودند…

خبرها و حوادث را با جزئیات دنبال می کند. خیلی می داند.  زمانی مذهبی بوده ولی اعتقادات مذهبیش را کلا از دست داده و می گوید «همه اش حرفهای 1400 سال پیش است و در شرایط امروز ما مصرف ندارد». درجواب این حرف که همه ما مردم در ایجاد این وضع سهم داریم، جواب می دهد:

خیر جانم! امثال من چه می فهمیدیم و چه می دانستیم. وقتی امثال سنجابی و بازرگان گول خوردند از ما چه انتظاری بود؟ ما چه می فهمیدیم که دروغ می گفتند. از دوسال قبل از انقلاب رادیو بی بی سی هر شب برنامه داشت و از انقلاب حمایت می کرد و آخر هم کار خودش را کرد. همین الان هم خیلی از این بدبختی ها از همان جا ها آب می خوره. اونها بدبختی ما رو می خواهند.

می پرسم یعنی چی که امنیت نیست الان؟

امنیت نیست یعنی آدم احساس امنیت نمی کنه. توی هر محله ای یک سری آدم دارند که توی هر جمعی سرک می کشند و خبر می دهند. چند وقت پیش توی مسجد محلمان عکسهای تظاهر کننده ها را زدند که اگر می شناسید معرفی کنید. خوب اینها درد است دیگر. آرامش را از آدم می گیرد. اوضاع طوری است که اگر همکاری نکنی زندگیت لنگ است. نمونه اش همین  پسر خودم! چند وقت پیش رفت و عضو بسیج شد. نه اینکه موافق باشد ها نه. از اصل و اساس مخالف است. ولی کار پیدا کرد و استخدام دولت شد چون عضو بود. چه کار می توانست بکند خوب.

یعنی در بسیج فعالیت می کند ولی موافق نیست؟!

نخیر. عضو فعال که نیست. فقط اسمش ثبت شده. فقط گاهی اوقات برنامه هایی هست که باید شرکت کنند و کم هم پیش می آید. مثلا برای همین جمعیت صد هزار نفری که قرار بود جمع شوند از او خواستند و او رفت.

وقتی حرف به فساد اقتصادی رسید، آخرین خاطره رشوه دادنش در جاده به افسر راهنمایی رانندگی را تعریف کرد که از او پرسیده بود «نقدی میدی یا بنویسم»؟! که او نقدی داده بود و ادامه داد همه شان می گیرند و ده ها بار اینکار را کرده. آنها هم مثل بقیه. وقتی درآمدشان کفاف زندگیشان را نمی دهد یک راهی برای جبران باید پیدا کنند خوب. اینه وضع ما!

شعر مشروح

دسامبر 10, 2010 2 دیدگاه

صبر کنید! شاید بعد از این همه خاک خوردن این وبلاگ چشمتان به یک پست جدید خورده و فکر کرده اید که در این مدت هی می نوشته ام و پاره می کرده ام و سطل آشغال کنار میزم پر شده از نوشته های پاره شده که شانس انتشار نداشته اند و حالا مثلا قلم یاری کرده و یک پست ترو تمیز از آن درآمده که اینجا بگذارم، سخت در اشتباهید. نخیر جانم بنده اصرار عجیبی دارم که همان سبک را ادامه بدهم. بی خیال هم نمی شوم و گیر داده ام به نویسندگی.

حالا که انتظار بی جایتان فروکش کرد خواستم بگویم که وقتی آدم راه خودش را زود پیدا می کند و خالصانه عاشق آن راه می شود و حاضر می شود برای هدفش زحمت بکشد و از خیلی چیزها بگذرد، چه قدرتی پیدا می کند و چقدر می تواند بزرگ و ماندگار شود. یک مثالش آقای شجریان.

یکی دو هفته است که مجبورم هر روز هشتاد کیلومتر رانندگی کنم و «گوش» یک عضو بدن است که در زمان رانندگی آزاد است. لذا شروع کرذم یک دوره تمام آثار شجریان را یک به یک گوش دادن. چه آنها که بسیار دوست دارم و چه آنها که کمتر. یک جنبه این گوش دادن ها طبیعتا دوره کردن خاطراتی است که با هر یک ار این نوارها دارم. حسن دیگرش هم خود موسیقی ها و به خصوص تک نوازی هایی است که اساتید نوازنده ارائه می کنند و  همیشه تک نوازی را بسیار دوست داشته و دارم.  جنبه دیگرش هم کاری است که شجریان با شعر می کند! یعنی این نیست که فقط شعرها را بخواند بلکه یک چیزی هم روی شعر حافظ و سعدی می گذارد و تحویل شما می دهد که در خود دیوان این شاعران پیدا نمی کنید. انگار این خواننده یک شارح است بر این اشعار. یا انگار که اگر مثلا شما صد صفحه از دیوان غزلیات سعدی را همراه با یک سی دی از آوازهای شجریان بخرید در حقیقت دویست صفحه شعر خریده اید. گرچه فکر می کنم بیش از آنکه به حجم آن اضافه کند، به آن عمق می دهد.

مثلا این بیت:

هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز          نقشش به حرام ار خود صورت گر چین باشد

فکر نمی کنم کسی که آستان جانان را اصلا نشنیده باشد بیت فوق را مثل شنونده این اثر فهم کند.

یا لحن او در همایون مثنوی شنیدنی است وقتی «من به جان آمدم» را در این بیت می خواند و چطور «تو» را در مصرع اول به «من به جان آمده ام» اتصال می دهد :

گفته بودی که بیایم چو به حان آیی تو            من به جان آمدم اینک تو چرا می نایی

یا نحوه بیان کلمه «زبان» در سرو چمان:

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم                   همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

و کل مصرع دوم این بیت در «جان جان»

ای در میان جانم و جان از تو بی خبر           واز تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر

و اگر بخواهم همینطور مثال بزنم اکثر چیزهایی که خوانده را باید اینجا نوشت و در هر کدام بالاخره یک ظرافتی یا نقش زیبایی پیدا می شود و همینهاست که شنونده را می کشاند که یک کار را دوباره و سه باره و صدباره بشنود. بعد از مدتی هم وقتی کتاب شعر را دست گرفته ای و به یکی از شعرهایی که او خوانده برمیخوری، هر کار می کنی نمی توانی آن را خودت، با لحن و صدای خودت بخوانی و بلافاصله صدای او را می شنوی که برایت می خواند و ترجیح می دهی که ساکت شوی تا شعر را با شرحش یکجا بشنوی.

امروز نوبت «قاصدک» بود با تک نوازی بی نظیر مرحوم مشکاتیان که هرگز جایش نخواهد آمد. یکی از ظرایف این نوار هم تحریری است که بعد از خواندن این بیت می زند و بعد مصرع دوم را باز با تاکید تکرار می کند. درست یا نادرستش را نمی دانم اما گفته می شود که به خاطر همین یک بیت اجازه انتشار این نوار داده نشد که کاری منطقی هم هست!

جماعتی که نظر را حرام می گویند         نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

 

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.